مردکی را چشم درد خاست . پیش بیطار رفت که دوا کن . بیطار از آنچه که در چشم خَرها میکرد در چشم او ریخت و کور شد . مردک شکایت به قاضی برد و گفت : این بیطار من را خر فرض کرد و از آنچه که در چشم خرها میریخت در چشم من فرو ریخت و کور شدم ، قاضی گفت : بر بیطار هیچ تاوان نیست اگر تو خر نبودی با حضور طبیبان حاذق پیش بیطار نمیرفتی .
ندهد هوشمندِ روشن رای
به فرومایه ، کارهای خطیر
بوریاباف اگر چه بافنده است
نبرندش به کارگاه حریر
ندهد هوشمندِ روشن رای
به فرومایه ، کارهای خطیر
بوریاباف اگر چه بافنده است
نبرندش به کارگاه حریر
گلستان سعدی
تاريخ : یکشنبه یکم مهر ۱۳۹۷ | 10:18 | نویسنده : Behnam M |
.: Weblog Themes By Pichak :.
